| در صورت تبدیل اعضای این ایتلاف به مجریان بخشی از راهبرد امنیتی واشنگتن، مفهوم «نیروی نیابتی» نیز معنای گستردهتری پیدا میکند | ||||
| تاریخ انتشار: ۱۸:۲۴ ۱۴۰۵/۵/۲۲ | کد خبر: 200706 | منبع: |
پرینت
|
|
«ناتوی اسلامی»: نیروی نیابتی امپریالیسم آمریکا در شرق و آرایش تازه علیه ایران، روسیه و چین؛
النا پانینا، مدیر مؤسسه استراتژیهای سیاسی و اقتصادی بینالمللی خاطرنشان میکند که بنیاد سوروس از ترامپ خواسته است تا برای جنگ با روسیه و چین از خاورمیانه خارج شود. مایکل فوکس یکی از مقامات سابق دولتهای اوباما و بایدن و وابسته به سوروس، در نشریه فارن افرز استدلال میکند که ایالات متحده باید خاورمیانه را ترک کند تا بر روسیه و چین تمرکز کند. او پیشنهاد برونسپاری وظایف امنیتی پرهزینه را میدهد.
تشکیل یک اتحاد دفاعی از سه کشور مسلمان که مستقیماً تحت تأثیر ایالات متحده هستند، منطقاً با این استراتژی برونسپاری مطابقت دارد. در ۷ آگوست ۲۰۲۶، پاکستان، عربستان سعودی و ترکیه «توافقنامه دفاع مشترک مکه» را امضا کردند. طبق این پیمان، حمله مسلحانه علیه هر یک از اعضا، حمله به همه تلقی میشود.
نقشها:
ترکیه: در چنین آرایشی، ترکیه بهعنوان «دژکوب نظامی»، یکپارچهساز و هماهنگکننده شماری از کشورهای آسیایی که میتوانند جبههای تازه در برابر روسیه و جبههای اصلی علیه چین تشکیل دهند، عمل میکند. کشوری که به دلیل برخورداری از ارتش بزرگ، صنایع دفاعی رو به گسترش، تجربه عملیاتی، موقعیت ژیوپلیتیکی ممتاز و عضویت در ناتو، ظرفیت پیوند دادن حوزههای امنیتی خاورمیانه، قفقاز، دریای سیاه و آسیای مرکزی را دارد. اهمیت آنکارا در این معادله تنها به قدرت سخت محدود نمیشود، ترکیه از پیوندهای تاریخی، فرهنگی و زبانی خود با کشورهای ترکزبان نیز بهعنوان ابزاری برای گسترش نفوذ سیاسی و راهبردی در عمق اوراسیا بهره میگیرد.
در معادلات رئالپولیتیک، ارزش واقعی ترکیه برای واشنگتن در موقعیت جغرافیایی و توانایی آن برای حضور در مناطقی نهفته است که مستقیماً با حوزههای حساس امنیتی روسیه و چین تماس دارند. اگر این ایتلاف در امتداد راهبرد کلان آمریکا برای انتقال بخشی از هزینههای مهار رقبای بزرگ به شرکای منطقهای حرکت کند، آنکارا میتواند به حلقه اتصال میان ساختار امنیتی غرب و مجموعهای از بازیگران مسلمان و آسیایی تبدیل شود که در جناح جنوبی روسیه فشار ژیوپلیتیکی ایجاد کرده و در امتداد آسیای مرکزی، به سمت محیط راهبردی غرب چین گسترش یابد.
در چنین سناریویی، ترکیه در جبهه روسیه نقش یک محور پیشرو و در رقابت بلندمدت با چین نقش دروازه نفوذ به آسیای مرکزی را ایفا میکند، منطقهای که روسیه آن را بخشی مهم از حوزه نفوذ و عمق امنیتی خود میداند و چین نیز به دلیل امنیت مرزهای غربی، انرژی، کریدورهای ترانزیتی و پیوندهای اقتصادی، منافع راهبردی گستردهای در آن دارد.
قفقاز جنوبی در این محاسبه اهمیت ویژهای دارد. تعمیق مناسبات آنکارا با آذربایجان و افزایش حضور سیاسی، اقتصادی و امنیتی ترکیه در این حوزه میتواند موازنه سنتی قدرت را پیچیدهتر سازد و فضای مانور روسیه را محدود کند. در امتداد شرقی نیز گسترش نفوذ ترکیه در آسیای مرکزی، در صورت همراه شدن با حمایت سیاسی و امنیتی غرب، میتواند به رقابتی آرام اما عمیق بر سر کریدورهای ترانزیتی، منابع انرژی، بازارها، هویت سیاسی و جهتگیری ژیوپلیتیکی کشورهای منطقه منجر شود و موازنه نفوذ میان آنکارا، مسکو و پکن را وارد مرحلهای تازه و پیچیدهتر کند.
با این همه، ترکیه را نمیتوان یک نیروی نیابتی کاملاً مطیع و فاقد قدرت مانور دانست. منطق رئالپولیتیک آنکارا مبتنی بر موازنهگری و کسب حداکثر امتیاز از رقابت قدرتهای بزرگ است. ترکیه میتواند همزمان عضو ناتو باشد، با آمریکا همکاری کند، با روسیه رقابت و معامله داشته باشد، روابط اقتصادی خود با چین را حفظ کند و در خاورمیانه و میان کشورهای مسلمان نیز برای گسترش نفوذ سیاسی و راهبردی خود تلاش کند. همین چندجانبهگرایی فرصتطلبانه، ترکیه را به بازیگر محیل و در عین حال غیرقابلپیشبینی برای هر ایتلافی تبدیل میکند.
در نتیجه، قدرت واقعی ترکیه در این ساختار نه در ایفای نقش یک سرباز ساده، که در توانایی تبدیل شدن به «گره ژیوپلیتیکی» میان غرب و شرق نهفته است، بازیگری که میتواند قدرت نظامی، صنایع دفاعی، جغرافیا، شبکه ایتلافها و نفوذ فرهنگی خود را به سرمایه سیاسی تبدیل کند. اگر آنکارا بتواند این ظرفیتها را در یک ساختار امنیتی گستردهتر به هم متصل سازد، نقش آن از یک عضو ایتلاف فراتر رفته و میتواند به یکی از بازیگران مؤثر در شکلدهی به آرایش ژیوپلیتیکی بخشهایی از اوراسیا به نفع غرب تبدیل شود، جایگاهی که میتواند هم بر محاسبات روسیه و چین فشار وارد کند و هم قدرت چانهزنی خود ترکیه در برابر آمریکا و دیگر قدرتها را بهطور چشمگیری افزایش دهد.
عربستان سعودی: عربستان بهمثابه «گاو شیری» امپریالیسم آمریکا، نقش تأمینکننده اصلی منابع مالی این آرایش را بر عهده خواهد داشت و در عین حال، به دلیل موقعیت جغرافیایی و رویارویی منطقهای با تهران، میتواند بخش سنگینی از پیامدها و واکنش احتمالی ایران را نیز متحمل شود. به این ترتیب، ریاض هم در جایگاه تأمینکننده مالی قرار میگیرد و هم در خط مقدم هزینههای سیاسی، امنیتی و راهبردی این ایتلاف. ایران نیز این پیمان را یک «توافق کاغذی» دانسته و آن را فاقد توان واقعی برای تضمین امنیت ریاض ارزیابی کرده است.
پاکستان: در این معادله، پاکستان میتواند بهعنوان یکی از پایگاههای مهم درگیریهای آینده در شرق و تأمینکننده نیروی انسانی و ظرفیت نظامی عمل کند، اما اهمیت راهبردی اسلامآباد تنها در ارتش، جمعیت یا موقعیت جغرافیایی آن خلاصه نمیشود. آنچه پاکستان را به بازیگر پیچیده و بالقوه خطرناک در معادلات منطقهای تبدیل میکند، سنت دیرینه استفاده جویی فرصتطلبانه، بازی همزمان با قدرتهای رقیب و تلاش برای تبدیل بحرانهای امنیتی به سرمایه سیاسی و اقتصادی است.
ساختار قدرت پاکستان بارها کوشیده است موقعیت ژیوپلیتیکی خود را به کالایی قابل معامله تبدیل کند: امروز شریک یک قدرت، فردا میانجی قدرت دیگر و در بزنگاهی دیگر، بازیگری که با برجستهسازی تهدیدهای امنیتی میکوشد حمایت مالی، نظامی یا سیاسی بیشتری به دست آورد. در چنین الگویی، مرز میان «ایتلافسازی» و «باجگیری ژیوپلیتیکی» میتواند بسیار باریک شود، زیرا هرچه محیط پیرامونی پاکستان بحرانیتر و رقابت قدرتهای بزرگ شدیدتر باشد، ارزش ژیوپلیتیکی اسلامآباد برای بازیگران بیرونی نیز افزایش مییابد.
فتنهگری سیاسی، در این خوانش، نه به معنای یک ویژگی ذاتی برای مردم پاکستان، که توصیفی از سیاست ایجاد یا بهرهبرداری از شکاف میان رقبا است: نزدیک شدن همزمان به چین، روسیه و آمریکا، استفاده از مناسبات تاریخی با عربستان سعودی و کشورهای خلیج فارس، توسعه همکاری نظامی با ترکیه و تلاش برای تبدیل هر یک از این روابط به اهرمی در برابر دیگری. این همان منطق ماکیاولیستی است که برای دستیابی به اهداف میتواند حتی توسل به ابزارهای غیراخلاقی، فریب، فشار و بهرهبرداری از آسیبپذیری دیگران را نیز توجیه کند. در پرتو چنین سیاستی، دوستیها دایمی نیستند، دشمنیها نیز ابدی نیستند و آنچه اصالت دارد، افزایش قدرت چانهزنی و استخراج بیشترین امتیاز ممکن از رقابت دیگران است.
وجه تیرهتر این سیاست زمانی آشکار میشود که بحران، ناامنی و رقابت منطقهای خود به منبع قدرت چانهزنی تبدیل شوند. در چنین شرایطی، آرامش کامل منطقه الزاماً بیشترین سود ژیوپلیتیکی را برای یک دولت فرصتطلب ایجاد نمیکند، گاه حفظ سطحی کنترلشده از تنش میتواند اهمیت راهبردی آن را نزد قدرتهای بزرگ افزایش دهد. به همین دلیل، سیاستی که در ظاهر میانجیگرانه یا ایتلافی جلوه میکند، ممکن است در سطح عمیقتر بر مدیریت تضادها، بازی با نگرانیهای امنیتی بازیگران و تبدیل جغرافیا به اهرم معامله استوار باشد.
برآیند این وضعیت نشان میدهد که قدرت پاکستان در این بازی الزاماً از ثروت اقتصادی آن ناشی نمیشود، بخش مهمی از آن از جغرافیا، ظرفیت نظامی، سلاح هستهای، جمعیت، ارتباط با خلیج فارس و قرار گرفتن در چهارراه رقابت هند، چین، ایران، آسیای مرکزی و قدرتهای غربی سرچشمه میگیرد. روشهای فرصتطلبانه و فریبکارانه اسلامآباد میتواند در تبدیل همین آسیبپذیریها به اهرم قدرت باشد: قرار گرفتن در مرکز بحران، مذاکره با همه طرفها، تعهد کامل ندادن به هیچیک و تلاش برای دریافت بیشترین امتیاز از قدرتهای دخیل در معادلات منطقه.
در این معنا، «باجگیری ژیوپلیتیکی» یک ناسزای سیاسی، و توصیف انتقادی از تبدیل بحران، موقعیت جغرافیایی و نیازهای امنیتی قدرتهای دیگر به اهرمی برای کسب منابع، حمایت و امتیازات سیاسی است. در چنین خوانشی، ساختار قدرت پاکستان کوشیده است با بهرهگیری از جایگاه ژیواستراتژیک، ظرفیت نظامی و هستهای و موقعیت خود در تقاطع جنوب آسیا، آسیای مرکزی، چین، ایران و اقیانوس هند، اهمیت خویش را برای قدرتهای غربی حفظ کند.
در امتداد سیاستهای امپریالیستی آمریکا و بریتانیا، پاکستان گاه بهمثابه یک «اسراییل ثانی» یا «ژاندارم جنوب آسیا» تصویر میشود، نه به معنای همانندی کامل با اسراییل، بلکه به معنای ایفای نقش یک پایگاه مهم نظامی ـ امنیتی در منطقه. با این حال، منطق رئالپولیتیک اسلامآباد نشان میدهد که پاکستان را نمیتوان صرفاً مجری اراده غرب دانست، این کشور همزمان با چین، روسیه، کشورهای خلیج فارس، ترکیه و دیگر بازیگران وارد تعامل شده و با بهرهبرداری فرصتطلبانه از رقابت و تضاد منافع میان قدرتها، در پی افزایش قدرت مانور و استخراج بیشترین امتیاز ممکن برای خود است.
پیامدهای استراتژیک:
ایران: در کوتاهمدت یکی از اهداف اصلی این آرایش میتواند مهار قدرت و محدودسازی دامنه نفوذ منطقهای ایران باشد، بهویژه از طریق افزایش فشار امنیتی و ایجاد موازنهای تازه در پیرامون تهران.
با شکلگیری چنین ایتلافی، استراتژی ایران برای تلافی علیه اهداف سعودی پیچیدهتر میشود، زیرا هرگونه تقابل یا اقدام تلافیجویانه علیه عربستان سعودی ممکن است از سطح یک رویارویی دوجانبه فراتر رود و واکنش سایر اعضای ایتلاف را در پی داشته باشد. با وجود این، حملات اخیر حوثیهای یمن به اهداف راهبردی و زیرساختهای انرژی عربستان، از جمله حمله به پالایشگاه جازان پس از امضای پیمان دفاعی سهجانبه در مکه، نشان میدهد که شکلگیری چنین سازوکاری بهخودیخود مانع ادامه فشارهای نظامی علیه عربستان نشده است.
در این وضعیت، تهران میتواند برای حفظ قدرت بازدارندگی خود، بر ابزارهای دیپلماتیک، اقتصادی و شبکه روابط و نفوذ منطقهای خود تکیه کند و بکوشد از تبدیل این ایتلاف به یک جبهه منسجم ضدایرانی جلوگیری کند. از این زاویه دید، رقابت آینده ابعاد نظامی، بازدارندگی، ایتلافسازی، نفوذ سیاسی و شکلدهی به آرایش قدرت منطقهای را در بر خواهد گرفت.
اسراییل: مناسبات اسراییل با اعضای این ایتلاف تابع محاسبات متفاوت و بعضاً متعارض ژیوپلیتیکی است. در مورد پاکستان، فقدان روابط رسمی و مواضع تند اسلامآباد علیه اسراییل بر حساسیت معادله میافزاید. پاکستان نیز در مواضع سیاسی خود بر همگرایی جهان اسلام در برابر آنچه «تهدید اسراییل» میخواند تأکید کرده است. با این حال، در منطق رئالپولیتیک، مواضع علنی الزاماً تمام واقعیت مناسبات قدرت را منعکس نمیکنند. دولتها در بزنگاههای راهبردی، منافع ملی، موازنه قوا، هزینههای تقابل، همپوشانی احتمالی منافع و ملاحظات پشتپرده را در محاسبات خود وارد میکنند.
اگر این ایتلاف در عمل بهعنوان «نیروی نیابتی آمریکا» برای انتقال بخش عمده ای از هزینهها و مسوولیتهای امنیتی واشنگتن به قدرتهای منطقهای عمل کند، اسراییل با یک تناقض راهبردی روبهرو خواهد شد: از یک سو، تقویت سازوکار امنیتی مورد حمایت آمریکا میتواند در مهار ایران با منافع اسراییل همپوشانی پیدا کند، از سوی دیگر، افزایش توان نظامی و هماهنگی میان پاکستان، ترکیه و عربستان سعودی ممکن است در بلندمدت به یک متغیر راهبردی و بالقوه چالشزا در محاسبات امنیتی تلآویو تبدیل شود.
اسراییل میتواند بهجای رویارویی مستقیم با کل این بلوک، بر بهرهبرداری از تضاد منافع، شکافهای سیاسی و تفاوت اولویتهای امنیتی اعضای آن تمرکز کند. روابط متفاوت پاکستان، عربستان و ترکیه با واشنگتن، اختلاف دیدگاه آنان درباره ایران و اسراییل و رقابت بر سر نفوذ منطقهای میتواند انسجام این ایتلاف را محدود کند. در این روند، بخش مهمی از رقابت پشت پرده پیرامون دیپلماسی، اطلاعات، نفوذ بر شرکا، مدیریت تضادها و جلوگیری از تبدیل این مجموعه به یک قطب راهبردی منسجم شکل خواهد گرفت، جایی که منافع ملی و محاسبات راهبردی بیش از شعارهای رسمی مسیر بازیگران را تعیین میکند.
· هند: پیوند عمیقتر پاکستان با قدرتهایی برخوردار از منابع مالی، ظرفیت نظامی و نفوذ ژیوپلیتیکی میتواند محاسبات راهبردی دهلینو را پیچیدهتر کند و در برخی حوزهها موازنه منطقهای را به زیان هند تغییر دهد. برای هند، مساله تنها تقویت مستقیم پاکستان نیست، اهمیت راهبردی این تحول در آن است که اسلامآباد میتواند از پشتوانه مالی عربستان سعودی، ظرفیتهای نظامی و صنعتی ترکیه و شبکه گستردهتر روابط سیاسی این ایتلاف برای افزایش وزن چانهزنی خود بهره ببرد. چنین وضعیتی ممکن است رقابت سنتی هند و پاکستان را از یک معادله عمدتاً دوجانبه به رقابت گستردهتر و چندلایه تبدیل کند.
دهلینو احتمالاً خواهد کوشید با تعمیق روابط خود با قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای، از شکلگیری موازنهای نامطلوب جلوگیری کند و روابط اقتصادی و سیاسی خود با عربستان سعودی و دیگر کشورهای خلیج فارس را نیز حفظ نماید. برای هند، جلوگیری از همگرایی کامل شرکای پاکستان در پشت دستورکارهای راهبردی اسلامآباد اهمیت ویژهای خواهد داشت. در این معادله، دیپلماسی، اقتصاد، انرژی، فناوری و ایتلافسازی به همان اندازه قدرت نظامی در تعیین موازنه مؤثر خواهند بود. در نتیجه، تقویت موقعیت پاکستان میتواند دهلینو را به بازتنظیم سیاست منطقهای و گسترش شبکه مشارکتهای راهبردی خود وادار کند.
· روسیه: شکلگیری و گسترش چنین اتحادی میتواند فشار ژیوپلیتیکی بر روسیه را در قفقاز جنوبی و امتداد حوزه پیرامونی آن افزایش دهد، منطقهای که در آن منافع مسکو با جاهطلبیهای منطقهای ترکیه، نقش فزاینده آذربایجان و حضور قدرتهای فرامنطقهای تلاقی پیدا میکند.
از دید مسکو، مساله اصلی فراتر از ظهور یک ایتلاف جدید، احتمال پیوند خوردن ظرفیتهای سیاسی، مالی و نظامی اعضای آن با راهبرد گستردهتر آمریکا برای مهار روسیه و محدود کردن نفوذ آن در پیرامون جنوبی است. اگر این ایتلاف در عمل به ابزاری برای برونسپاری بخشی از سیاست امنیتی واشنگتن و ایجاد یک «نیروی نیابتی» در شرق تبدیل شود، روسیه آن را در متن رقابت بزرگتر بر سر نظم اوراسیا، مسیرهای انرژی، کریدورهای ترانزیتی و موازنه قدرت منطقهای ارزیابی خواهد کرد.
در این راستا پاسخ یک روسیه قدرتمند الزاماً رویارویی مستقیم با این مجموعه نخواهد بود. مسکو میتواند با تعمیق شراکت راهبردی با چین، حفظ و گسترش همکاری با ایران، تقویت مناسبات سیاسی و اقتصادی با کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز و استفاده از وزن خود در ترتیبات چندجانبه اوراسیایی، مانع شکلگیری یک کمربند منسجم ضدروسی در پیرامون جنوبی خود شود. حفظ کانالهای مذاکره و همکاری با ترکیه اهمیت ویژهای دارد، زیرا آنکارا در عین عضویت در ناتو و رقابت با روسیه، در برخی حوزهها دارای منافع مشترک و وابستگیهای متقابل با مسکو است. بهرهگیری از همین تضاد منافع میتواند از تبدیل ترکیه به بازیگر کاملاً همسو با راهبرد مهار روسیه جلوگیری کند.
اهرمهای اقتصادی، انرژی، تجارت، دیپلماسی و کریدورهای حملونقل نیز بخشی از قدرت روسیه در این رقابت خواهند بود. مسکو قادر است با تقویت پیوندهای اقتصادی و امنیتی خود در اوراسیا، افزایش جذابیت ترتیبات منطقهای مستقل از غرب و جلوگیری از انحصار مسیرهای راهبردی توسط رقبای خود، هزینه پیوستن کشورهای پیرامونی به یک صفبندی آشکار ضدروسی را افزایش دهد. در این معادله، توان روسیه برای مدیریت همزمان رقابت و همکاری با ترکیه، هماهنگی با ایران و چین و حفظ نفوذ در قفقاز و آسیای مرکزی تعیینکننده خواهد بود.
بر این اساس، راهبرد مؤثر روسیه بر ترکیبی از بازدارندگی، دیپلماسی چندجانبه، ایتلافسازی، قدرت اقتصادی و بهرهبرداری از تضاد منافع میان رقبای خود استوار خواهد بود. هدف نهایی مسکو حفظ عمق راهبردی، جلوگیری از محاصره ژیوپلیتیکی و تثبیت جایگاه روسیه بهعنوان یکی از قطبهای اصلی قدرت در نظم چندقطبی اوراسیا خواهد بود.
چین: ظهور چنین ایتلافی برای پکن یک معادله دوگانه و پیچیده ایجاد میکند. چین از یک سو روابط راهبردی عمیقی با پاکستان، مناسبات گسترده اقتصادی و انرژی با عربستان سعودی و روابط مهم تجاری با ترکیه دارد، از سوی دیگر، اگر این مجموعه در بلندمدت در مدار راهبردی آمریکا قرار گیرد و به ابزاری برای برونسپاری بخشی از سیاست مهار چین در غرب و جنوب آسیا تبدیل شود، پکن با یک چالش ژیوپلیتیکی در امتداد جناح غربی خود روبهرو خواهد شد. در محاسبات راهبردی پکن، اهمیت این اتحاد سهجانبه بیش از موجودیت آن، به جهتگیری نهایی، میزان استقلال راهبردی اعضا و احتمال استفاده واشنگتن از ظرفیتهای آنان در رقابت بزرگتر با چین بستگی دارد.
پاکستان در این معادله جایگاهی ویژه دارد. این کشور یکی از شرکای دیرینه چین و حلقهای مهم در اتصال پکن به اقیانوس هند و دریای عرب به شمار میرود. کریدور اقتصادی چین–پاکستان و دسترسی به بندر گوادر نیز به پاکستان اهمیت فراتر از یک شریک سیاسی داده است.
بنابراین، قرار گرفتن اسلامآباد در یک ساختار امنیتی که احتمالاً تحت نفوذ آمریکا قرار گیرد، میتواند برای چین هم فرصت و هم خطر ایجاد کند: فرصت از آن جهت که پکن از روابط نزدیک خود با پاکستان برای جلوگیری از چرخش کامل این ایتلاف به سوی واشنگتن استفاده کند و خطر از آن جهت که رقابت قدرتهای بزرگ ممکن است پاکستان را به میدان موازنهگری میان چین، آمریکا و قدرتهای ثروتمند خلیج فارس تبدیل کند.
ترکیه نیز برای پکن متغیری حساس است. نفوذ فزاینده آنکارا در آسیای مرکزی، بهویژه در میان کشورهای ترکزبان منطقه، همراه با حساسیت چین نسبت به هرگونه فعالیت سیاسی مرتبط با سینکیانگ، میتواند در بلندمدت زمینه اصطکاک ایجاد کند. گسترش نفوذ ترکیه از قفقاز تا آسیای مرکزی، در صورت پیوند یافتن با یک صفبندی گستردهتر مورد حمایت آمریکا، از نگاه پکن میتواند بر محیط امنیتی غرب چین و مسیرهای زمینی ابتکار «کمربند و راه» تأثیر بگذارد.
عربستان سعودی نیز برای چین تنها یک بازیگر سیاسی نیست، امنیت خلیج فارس، جریان انرژی و ثبات مسیرهای تجاری برای اقتصاد چین اهمیت راهبردی دارند. تشدید رویارویی ایران و عربستان یا تبدیل خلیج فارس به میدان رقابت بلوکهای امنیتی میتواند هزینههای اقتصادی و ژیوپلیتیکی قابل توجهی برای پکن ایجاد کند. از همین رو، چین منفعت بیشتری در حفظ موازنه میان تهران و ریاض و جلوگیری از تبدیل اختلافات منطقهای به یک تقابل فراگیر دارد.
یکی از مؤثرترین پاسخهای چین میتواند جلوگیری از تبدیل این سه کشور به یک بلوک منسجم ضدچینی باشد. پکن برای رسیدن به این هدف نیازی به رویارویی مستقیم ندارد، میتواند وابستگیهای متقابل اقتصادی خود با پاکستان، عربستان و ترکیه را عمیقتر کند، سرمایهگذاری و تجارت را به اهرمی برای حفظ روابط متوازن تبدیل سازد و در کنار آن، همکاری راهبردی خود با روسیه، ایران و کشورهای آسیای مرکزی را گسترش دهد. هرچه اعضای این ایتلاف منافع اقتصادی و سیاسی بیشتری در حفظ روابط با چین داشته باشند، هزینه قرار گرفتن کامل آنان در یک صفبندی ضدچینی افزایش خواهد یافت.
چین همچنین میتواند از سازمان همکاری شانگهای، ابتکار «کمربند و راه»، دیپلماسی دوجانبه و سازوکارهای اقتصادی اوراسیایی برای تقویت جایگاه خود استفاده کند. حفظ ثبات آسیای مرکزی، امنیت مسیرهای انرژی، حفاظت از سرمایهگذاریهای چین و جلوگیری از شکلگیری شکافهای امنیتی در پیرامون غربی این کشور، اجزای اصلی چنین سیاستی خواهند بود.
در سطح کلان، مزیت راهبردی چین در این رقابت میتواند پرهیز از تبدیل آن به یک تقابل صرفاً نظامی باشد. پکن قادر است قدرت اقتصادی، تجارت، سرمایهگذاری، زیرساخت، دیپلماسی و نفوذ سیاسی خود را در کنار ظرفیت بازدارندگی به کار گیرد. هدف اصلی، جلوگیری از همگرایی کامل این ایتلاف در یک محور ضدچینی، بدون توسل به تقابل مستقیم، و حفظ آزادی عمل پکن در اوراسیا، خلیج فارس و اقیانوس هند است.
پتانسیل راهبردی:
شکلگیری چنین ایتلافی، در صورت تثبیت و تبدیل شدن به یک سازوکار امنیتی پایدار، میتواند یکی از مهمترین دگرگونیها در معماری امنیتی خاورمیانه و پیرامون اوراسیا باشد، تحولی که دامنه آثار آن از ایران و خلیج فارس فراتر رفته و به آسیای جنوبی، قفقاز، آسیای مرکزی و رقابت قدرتهای بزرگ امتداد پیدا میکند. اهمیت واقعی این ایتلاف در تعداد اعضای آن خلاصه نمیشود، مساله مرکزی ظرفیت بالقوه آن برای بازآرایی مناسبات قدرت، ایجاد محورهای امنیتی تازه و انتقال بخشی عمده ای از هزینههای رقابت ژیوپلیتیکی امپریالیسم آمریکا به بازیگران منطقهای است.
اگر این مجموعه در عمل در امتداد راهبرد واشنگتن حرکت کند، میتوان آن را بخشی از الگوی گستردهتر آمریکا برای حفظ نفوذ با هزینه مستقیم کمتر دانست: استفاده از متحدان و شرکای منطقهای برای تأمین مالی، ایجاد بازدارندگی، مهار رقبا و تحمیل بخشی عمده ای از هزینههای امنیتی. در چنین الگویی، واشنگتن برای حفظ برتری خود الزاماً به حضور مستقیم و گسترده در همه جبههها نیاز ندارد، شبکهای از متحدان، شرکای امنیتی و بازیگران همسو میتواند شماری از وظایف امنیتی و راهبردی را بر عهده گیرد که پیشتر مستقیماً بر دوش قدرت آمریکا قرار داشت.
اسراییل نیز در این معادله جایگاهی پیچیده دارد. همپوشانی منافع راهبردی واشنگتن و تلآویو در بسیاری از پروندهها، بهویژه مهار ایران و جلوگیری از ظهور موازنهای نامطلوب برای آنها در منطقه، میتواند زمینه هماهنگی سیاسی و امنیتی میان دو طرف را فراهم کند. در چنین بستری، احتمال وجود تفاهم، هماهنگی یا حتی تبانی پشتپرده درباره چگونگی بهرهگیری از این ایتلاف در معادلات منطقهای را نمیتوان در سطح تحلیل راهبردی منتفی دانست.
در یک خوانش رئالپولیتیک، مساله اساسی همپوشانی منافع است: آمریکا در پی حفظ موازنه مطلوب خود و اسراییل در پی جلوگیری از شکلگیری محیط امنیتی تهدیدکننده در پیرامون خویش و دستیابی به اهداف کلان و بلندمدت راهبردی خود است.
در صورت تبدیل اعضای این ایتلاف به مجریان بخشی از راهبرد امنیتی واشنگتن، مفهوم «نیروی نیابتی» نیز معنای گستردهتری پیدا میکند. در این برداشت، نیروی نیابتی میتواند مجموعهای از دولتهای دارای منافع و محاسبات خاص خود باشد که با دریافت جهتگیریها و دستورات راهبردی از آمریکا، در حوزههای مشخص با اهداف کلان واشنگتن همسو شده و بخش عمدهای از هزینههای مهار رقبای آمریکا را در مناطق مورد نظر متقبل میشوند. همین ویژگی میتواند چنین ساختاری را از یک پیمان دفاعی معمولی به ابزاری برای مهار ایران و در سطح وسیعتر، رقابت با روسیه و چین تبدیل کند.
در نهایت، نبرد اصلی بر سر یک پیمان یا چند پایگاه نظامی نیست، مساله بر سر معماری قدرت در پهنهای است که از مدیترانه و خلیج فارس تا قفقاز، آسیای مرکزی و اقیانوس هند امتداد دارد. اگر امپریالیسم آمریکا بتواند بخشی عمده ای از بار حفظ این نظم را به شرکای منطقهای منتقل کند، بدون تحمل تمام هزینههای حضور مستقیم، به یکی از اهداف کلاسیک رئالپولیتیک دست یافته است: حفظ نفوذ، مهار رقبا و توزیع هزینهها میان دیگران. در مقابل، توان ایران، روسیه و چین برای جلوگیری از شکلگیری یک بلوک منسجم و ایجاد شبکههای متقابل اقتصادی، سیاسی و امنیتی نقش تعیینکنندهای در اینکه این ایتلاف به یک قطب پایدار قدرت تبدیل شود یا در اثر تضاد منافع اعضای خود محدود بماند، خواهد داشت.
محمد اقبال نوری